...
و من حیوانی خانگی داشتم
نامش:"ماهی ."
بزرگتر از من
با چشمانی وق زده
همیشه وارونه
کمی دوست
کمی مهربان
پیچیده در لباس مادرم
می گشت در میان آدم ها
صدا می زد :"آب !"
هر بار که باز می کردم دکمه های سرخ دامنش
"ماهی های سرخ
لباس های مادرشان را
به دریا می ریزند!"
۲۱ دی ۱۳۸۵
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۸۵ ساعت 13:9 توسط مریم پالیزبان
برای استفاده از مطالب وبلاگ خواهش می کنم که حتما از طریق پست الکترنیک و... با من تماس بگیرید.ممنونم...