|
وبلاگ شخصی مریم پالیزبان
|
نبودم. انگار سالهاست!
حالا با شعری که از لایِ دفتر ِ سال هشتاد و دو پیدا کردم باز گرگ صابونی رو آغاز می کنم. برای خودم این شعر بازنگری یک احساسه و مقایسه اش با حس و حال امروزم. و در فرمش ، روندی که برای من با این کار به انتها رسید واز درون ِ خودش دوباره آغاز شد.
کنار ِ یک مادر
مادر می شوم
بچّه ی مادر را به دستِ من می سپارند
دست اش را می کشم
تا وسط ِ آب
بچّه ی مادر از آب می ترسد
حالا دیگر نمی ترسد!
آب از بچّه ی مادر می ترسد!
دست ام را می کشد
تا وسط ِ آب
کنار ِ بچّه ی مادر مادر می میرد
آب دست اش را می گیرد
جسد اش را به کنار می کشد.
15\3\1382