تبليغاتX
گرگ صابونی
وبلاگ شخصی مریم پالیزبان
 

... اینکه چرا با این شعر شروع  کردم- شعری که از تاریخش پنج ساله که می گذره- به تصویری بر می گرده که چند وقت پیش به طور اتفاقی از جلوی چشم هام رد شد . یک برنامه ی مستند درباره ی James Ellroy ، نویسنده ی رمانی به نام The Black Dahlia که Brain De Palma به تازگی ‌فیلمی به همین نام بر اساسش ساخته.  کاری به این فیلم و ماجراهاش ندارم.  در این فیلم مستند ، درست جایی که حواسم نبود، تصویر زنی رو دیدم که از وسط نصف شده بود و لبش رو از هر دو گوشه تا دو طرف صورتش جر داده بودند.

...  لرزیدم . مطمئن بودم که این تصویر رو یک جایی خوندم!  این تصویر رو یک جایی نوشتم!...گشتم  ...   بین شعر هایی که مال پنج سال پیش بودند پیداش کردم. فقط می دونم حال جالبی نبود.

 

 

 

 

 

...

         از دو طرف صورتم شکافی در حال شکل گیریست
         که به لب هایم ختم می شود

         و من
         دست هایم را با اندوه می بوسم
         صورتم داغ می شود
خونٍ گرم من
         از وسط استخوان هایم بخار می شود

و من نگاه تو را به ناگهان می بینم
نگاهت نگران ولرزان است
و من دستت را می گیرم

         نگران خرد شدن استخوان هایت نیستم
         چون می دانم
         استخوان های من زودتر از تو خرد خواهند شد

و من نگران نگاه تو ام
                           درمانده
                                  نمی توانم، نمی توانم
و شکاف صورتم تمام بدنم را فرا می گیرد

 من خرد می شوم.

 

 

نشرماه ریز

به سال ۱۳۸۰-دهان ۲

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 20:10  توسط مریم پالیزبان  |