|
وبلاگ شخصی مریم پالیزبان
|
بر آسمان ِ صورت
دستت را
کشیده اند
تا پیشانی
مدام می خراشی پوست را
موهایت
ابروانت
همگی ریخته اند
صبح
در آینه امّا
به ثانیه ای وصل است دیدن
خون ِ دیوار
یا خون ِ صورت
چه فرق دارد
وقتی که آینه
شمشیر
میان دو ابرو نهاده .
۳آبان۱۳۸۶
اولین قطار را سوار شو
خورشید پشت برگ های پاییزی می لغزد
و همه چیز در انتظار توست
باران خواهد بارید
و دل من
تگرگ می خواهد
برف می خواهد
از قطار که پیاده می شوی
مواظب باش روی یخ ها سُر نخوری
و من بخار منجمد شده ی صدایم را
برای گونه های تو می فرستم
" این اولین قطار است."
۱۳۷۹/۱۰/۵
و اگر نشد :
مسیری که از اینجا یا شاید از اینجا آغاز شد و...
ادامه ی مسیر به جایی می رسه که ساعت ها شاید حبس بشی توش ...
"جایی" به لابیرنتی ختم می شه.
هر صفحه رازی در خودش داره. 4 رو باید تکون داد با دست ، با انگشت!!!
مسیری دیگری هم هست از اینجا تا ... و در پایان به >>>>>>>>" ..."
انتخاب من:
Spitting Venom, Fly Trapped In A Jar, March Into The Sea
و Dashboard.
موسیقیٍ ِ
سر
در روزهایی که می گذرد:
برای
روزهای ِ پیش ِ رو
همیشه در
جیب ِ پشتی
موسیقی
نگه دار
ستون
ِ فقرات را تکان بده
تا
بالا
دندان ِ خالی شده، از
لیسک ِ زبان به ستوه آمده!
موسیقی
ِ روزانه بریز
در این
سوراخ ِ مستراح.
۱۵ خرداد
۱۳۸۶
این آواز
از دهان و گلویی می آید
دهانی بازمانده!
هوای سوخته از پنجره ی جلویی تا انتهای خانه
دست می زند
بر تنِ مردگان
این آواز
در آغوش اش
دهانی بازمانده دارد
وهوایی نرسیده
جامانده!
باز است انگشتانِ این دست
بر پستان هایی ملتهب
شیره ی بهاری در راه مانده
می تراود
از خراشِ کوچکِ روی پستان ها
"در خواب
دیدم مرگ ات را
خوابِ مرگ ات! "
14 فروردین 1386
روزها ست
که می گذرد
صدایت در سر .
درختانی که دست تکان می دهند برایت
می کارند در لحظه ای
آرزویی دوردست
بدنی را
سرخ و رگ به رگ
یادگار گذاشته اند
درد که می گیرد در درون
همگان مضطرب می چرخند
با موها یی هزارگره
در انبوه سؤال
و تو تنها چشم می خواستی
تنها نگاه
و شمشیرِ درختی را که در کودکی چشمت را بریده بود
و تو
درخت می خواستی
بریده تخت شده
برای اتاق خواب.
۲ بهمن ۱۳۸۵
عکس ها از عباس کوثری عزیز به سال ۱۳۸۲
مکان:دانشکده هنرهای زیبا/سالن استاد سمندریان
تقدیم به همه ی عزیزانی که بودنشون بزرگترین عیدی بود و هست...
به کسانی که با گرگ صابونی بودند و شاید بعضی وقتها هنوز هم هستند!!!
تقدیم به هیوا،مهتاره،زهرا،عابس ،مهدیه ،لاله ،میثم ،محمود ، مریم و خشایارو خیلی عزیزان دیگه ...و حامد عزیز.
و من حیوانی خانگی داشتم
نامش:"ماهی ."
بزرگتر از من
با چشمانی وق زده
همیشه وارونه
کمی دوست
کمی مهربان
پیچیده در لباس مادرم
می گشت در میان آدم ها
صدا می زد :"آب !"
هر بار که باز می کردم دکمه های سرخ دامنش
"ماهی های سرخ
لباس های مادرشان را
به دریا می ریزند!"
۲۱ دی ۱۳۸۵