|
وبلاگ شخصی مریم پالیزبان
|
نبودم. انگار سالهاست!
حالا با شعری که از لایِ دفتر ِ سال هشتاد و دو پیدا کردم باز گرگ صابونی رو آغاز می کنم. برای خودم این شعر بازنگری یک احساسه و مقایسه اش با حس و حال امروزم. و در فرمش ، روندی که برای من با این کار به انتها رسید واز درون ِ خودش دوباره آغاز شد.
کنار ِ یک مادر
مادر می شوم
بچّه ی مادر را به دستِ من می سپارند
دست اش را می کشم
تا وسط ِ آب
بچّه ی مادر از آب می ترسد
حالا دیگر نمی ترسد!
آب از بچّه ی مادر می ترسد!
دست ام را می کشد
تا وسط ِ آب
کنار ِ بچّه ی مادر مادر می میرد
آب دست اش را می گیرد
جسد اش را به کنار می کشد.
15\3\1382
بر آسمان ِ صورت
دستت را
کشیده اند
تا پیشانی
مدام می خراشی پوست را
موهایت
ابروانت
همگی ریخته اند
صبح
در آینه امّا
به ثانیه ای وصل است دیدن
خون ِ دیوار
یا خون ِ صورت
چه فرق دارد
وقتی که آینه
شمشیر
میان دو ابرو نهاده .
۳آبان۱۳۸۶
اولین قطار را سوار شو
خورشید پشت برگ های پاییزی می لغزد
و همه چیز در انتظار توست
باران خواهد بارید
و دل من
تگرگ می خواهد
برف می خواهد
از قطار که پیاده می شوی
مواظب باش روی یخ ها سُر نخوری
و من بخار منجمد شده ی صدایم را
برای گونه های تو می فرستم
" این اولین قطار است."
۱۳۷۹/۱۰/۵
و اگر نشد :
مسیری که از اینجا یا شاید از اینجا آغاز شد و...
ادامه ی مسیر به جایی می رسه که ساعت ها شاید حبس بشی توش ...
"جایی" به لابیرنتی ختم می شه.
هر صفحه رازی در خودش داره. 4 رو باید تکون داد با دست ، با انگشت!!!
مسیری دیگری هم هست از اینجا تا ... و در پایان به >>>>>>>>" ..."