|
مریم پالیزبان
|
پیچ خورده ی پیچک و توت
از جاده ای نمناک خاطره ای نیامده
ندیده
بالا می رویم
من
حامله در لباسی سپید و کوتاه
تو
نگاه می کنی
به من
به جاده
به من
به جاده
...
راننده ی ماشینی شناور در فرمان دستانت
در جاده ای چرخان
بی تاب
تا به بالا برسد
تا به خانه ای
ایستاده در وقتِ زایمان
ما ه های باردار ِ ندیدنت
تا دیدار دوباره در نقطه ی درد
و نگاهی که حامله می کند
و کودکی که بر بالاترین نقطه ی جاده
به دنیا خواهد آمد.
5 بهمن 1389
چراغ ِ کنار ِ تخت خواب را نگاه کن
ایستاده
سر افکنده
دست ها از بازو بریده
خواب را نگــــــاه می کند
از دور
تنها نگـــــــــــاه می کند
در خواب
به امید ِ صبح
که خاموش اش کند.
در گرگ صابونی، هربار یک شعر، دوبار خوانده میشه و دو قطعهی موسیقی، این دوبارهخوانی شعر رو همراهی میکنه. دلیل؟ شاید بشه داستان و یا هر نوشتهی دیگر رو با یک بار خوانش رها کرد. اما همهی ما اگر نه بعد از بار اول، بعد از مدتی فاصله دوباره برگهای یک کتاب شعر رو ورق میزنیم و دوباره شعری رو که به روزها و سالهای گذشته تعلق داشته، بازخوانی میکنیم.
دو قطعه موسیقی
برای فاصلهی بین لحظهها که در کنار هم میشه همون سال
و دوبار خوانش
برای ورقزدن و دوباره خواندن
برنامه ی گرگ صابونی / قسمت دوم
از اینجا دریافت کنید.
در گرگ صابونی، هربار یک شعر، دوبار خوانده میشه و دو قطعهی موسیقی، این دوبارهخوانی شعر رو همراهی میکنه. دلیل؟ شاید بشه داستان و یا هر نوشتهی دیگر رو با یک بار خوانش رها کرد. اما همهی ما اگر نه بعد از بار اول، بعد از مدتی فاصله دوباره برگهای یک کتاب شعر رو ورق میزنیم و دوباره شعری رو که به روزها و سالهای گذشته تعلق داشته، بازخوانی میکنیم.
دو قطعه موسیقی
برای فاصلهی بین لحظهها که در کنار هم میشه همون سال
و دوبار خوانش
برای ورقزدن و دوباره خواندن
سلام
فایل صوتی را از اینجا بشنویداما شاید:
نبودم. انگار سالهاست!
حالا با شعری که از لایِ دفتر ِ سال هشتاد و دو پیدا کردم باز گرگ صابونی رو آغاز می کنم. برای خودم این شعر بازنگری یک احساسه و مقایسه اش با حس و حال امروزم. و در فرمش ، روندی که برای من با این کار به انتها رسید واز درون ِ خودش دوباره آغاز شد.
کنار ِ یک مادر
مادر می شوم
بچّه ی مادر را به دستِ من می سپارند
دست اش را می کشم
تا وسط ِ آب
بچّه ی مادر از آب می ترسد
حالا دیگر نمی ترسد!
آب از بچّه ی مادر می ترسد!
دست ام را می کشد
تا وسط ِ آب
کنار ِ بچّه ی مادر مادر می میرد
آب دست اش را می گیرد
جسد اش را به کنار می کشد.
15\3\1382
بر آسمان ِ صورت
دستت را
کشیده اند
تا پیشانی
مدام می خراشی پوست را
موهایت
ابروانت
همگی ریخته اند
صبح
در آینه امّا
به ثانیه ای وصل است دیدن
خون ِ دیوار
یا خون ِ صورت
چه فرق دارد
وقتی که آینه
شمشیر
میان دو ابرو نهاده .
۳آبان۱۳۸۶